کوهمره شکفت

معرفی منطقه کوهستانی کوهمره

یه داستان محلی

شهریار هفت بنه رز

شهریار نامی بوده، هفت درخت رز(انگور) داشته. هر شب یک سمور می اومده و انگورها رو می خورده. تا این که، میره پیش یه پیر زن و شرح جریان رو تعریف می کنه،پیر زن بهش میگه مقداری سقز بیار و بریز زیر درخت ها. اون هم این کارو می کنه .

روز بعد میره نگاه می کنه می بینه که سموره تو تله ای که پیرزنه بهش گفته بود، گیر کرده می خواد سمورو بکشه، یکباره سمور بهش میگه منو نکش من با پادشاه در ارتباطم،می تونم کمکت کنم کاکا.وعده قصر و تاج و تخت پادشاهی بهش میده، اون هم قبول می کنه و بهش میگه برو ببینم چند مرده حلاجی، اون هم میره.

سمور به قصر میره در قصرو می زنه میگه با پادشاه کار دارم، نگهبان وارد قصر میشه میگه: اعلی حضرت یک سمور بیرون از کاخ هست که می خواد شمارو ببینه و پادشاه میگه:بگو بیاد داخل.

سمور وارد کاخ میشه و پس از تعظیم و عرض ارادت به پادشاه میگه: پادشاه من می خواهم دخترت را برای کاکام بگیرم، پادشاه خشمگین میشه میگه برو بیرون، این سمورو بندازین بیرون.

یکباره وزیر میگه:اعلی حضرت شاید برادرش خوب باشد او را ببین و دخترت را به او بده،اون هم قبول می کنه و القصه کاکای سموره؛ شهریار میاد و پادشاه هم قبول میکنه و دخترشو به شهریار میده و یه عروسی مجلل میگیرن ویه امارت هم برای شهریار درست می کنن و صاحب منصب می شود .

پس از مدتی یک روز سموره به زن شهریار میگه: من این جا روی زمین می خوابم و زمانی که کاکام  اومد، کنار من بشین گریه کن، بهش بگو که من مرده ام، که ببینم اون واقعا کاکای منه یا نه. زن کاکاش هم این کارو انجام میده و زمانی که شهریار میاد خونه از زنش می پرسه: چه شده؟ میگه:شهریار جان کاکات مرده، شهریار میگه:این که مشکلی نیست، دمبشو بگیرین و از این جا بندازینش بیرون.

سمور یکباره بلند میشه قهر میکنه و از قصر میره بیرون، شهریار دنبالش می دود و بهش میگه منو ببخش، شوخی کردم......خلاصه اون برمی گرده .

پس از مدتی سمور میمیره.  زن شهریار شروع میکنه به گریه و زاری، شهریار میاد به زنش میگه چه شده؟ بهش میگه کاکات مرده . اون هم شروع می کنه به گریه و زاری، چند دقیقه بعد می فهمه اون واقعا مرده.

دمبشو می گیره و می اندازه بیرون.........   

 

 به نقل از :خانم بلقیس فضلی

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 17:23  توسط مهدی علی دادی  |